ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

95

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) از كنار پيكر كعب بن سور كه در آوردگاه بر زمين افتاده بود گذشته و نيزه خود را ميان چشم او قرار داده و گفته است هيچ كافرى را كه همچون تو به حق داورى كند نديده‌ام . گويد يكى از اهل علم مىگويد : چون طلحه و زبير و عايشه به بصره آمدند كعب بن سور به حجره‌يى پناه برد و در آن را گل گرفت و فقط روزنه‌يى براى دريافت خوردنى و آشاميدنى خود بازگذاشت و بدين گونه از فتنه كناره گيرى كرد . به عايشه گفته شد اگر كعب بن سور همراه تو قيام كند و بيرون آيد هيچ كس از قبيلهء ازد از همراهى با تو خوددارى نخواهد كرد . عايشه سوار شد و كنار خانه كعب آمد و او را صدا كرد ولى كعب پاسخش را نداد . عايشه گفت : اى كعب ! مگر من مادر تو نيستم مگر مرا بر تو حقى نيست ؟ كعب با عايشه سخن گفت . عايشه گفت : جز اين نيست كه مىخواهم ميان مردم را صلح دهم و كار را به صلاح آورم . در اين هنگام كعب بيرون آمد و قرآن بر دست گرفت آن را گشود و ميان دو صف حركت كرد و آنان را به آنچه در قرآن است فرا خواند . تير ناشناخته‌يى بر او خورد و او را كشت . « 1 » كعب شهره به نيكى و صلاح بود و او را حديثى نيست . احنف بن قيس نامش ضحاك و پسر قيس بن معاوية بن حصين بن حفص بن عبادة بن نزال بن مرة بن عبيد بن مقاعس بن عمرو بن كعب بن سعد بن زيد منات بن تميم است . مادرش از خاندان قراض قبيلهء باهله است . هنگامى كه مادر او را بزاد پايش كژ بود . مادر در حالى كه او را مىرقصاند اين بيت را مىخواند : « به خدا سوگند اگر اين كژى در پاى او نبود ميان قبيله پسر بچه‌يى مانند او نبود » . « 2 » كنيهء احنف ابو بحر و محدثى امين و مورد اعتماد و كم حديث بوده است . او گاهى از عمر بن خطاب و على بن ابى طالب ( ع ) و ابو ذر روايت كرده است .

--> ( 1 ) به گفتهء طبرى در وقايع سال هيجدهم كعب بن سور از آن سال قاضى بصره بوده و به گفتهء طبرى از طرفداران سر سخت عثمان بن عفان بوده است و براى شوراندن مردم بر جنگ با على عليه السلام به مدينه رفته است - وقايع سال سى و ششم - و مىخواسته است از مردم اقرار بگيرد كه طلحه و زبير با زور و اكراه بيعت كرده‌اند . دينورى در اخبار الطوال ، ص 183 مىگويد : طلحه و زبير پرچم قبيله ازد را به كعب بن سور سپردند و فزون بر آن فرمانده پهلوى راست سپاه بوده است . لطفا به نبرد جمل ، ص 209 هم مراجعه فرماييد . ( 2 ) و الله لولا حنف فى رجله * ما كان فى الحى غلام مثله